مدرسه دخترانه ابوظبی

خوش نویسی:

فاطمه رحیمی      دوم راهنمایی

فاطمه گلچین       سوم راهنمایی

نقاشی

فاطمه برات نیا     پنجم ابتدایی

دنیا تمیز           اول راهنمایی

یاسمن عالیان    دوم دبیرستان

  ترتیل قرآن

فاطمه صالحی        چهارم ابتدایی

فاطمه خطیبی     سوم دبیرستان

حفظ قرآن

یاسمن عالیان     دوم دبیرستان

وبلاگ نویسی

زهرا رودانی نزاد     اول راهنمایی

مریم عباسی      دوم راهنمایی

نهج البلاغه

فاطمه رحیمی      دوم راهنمایی

زهرا اکبری          دوم راهنمایی

فاطمه گلچین     سوم راهنمایی

داستان نویسی

حسنا حدائق      دوم راهنمایی

شعر

سامیه شکری            سوم راهنمایی

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٠ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط شکری نظرات () |

 

اسامی دانش آموزان منتخب مسابقۀ نهج البلاغه از هرپایه 2 نفر  

فاطمه عبدی                  اول راهنمایی

منا نواصر                       اول راهنمایی

زهرا اکبری                   دوم راهنمایی

فاطمه رحیمی              دوم راهنمایی

سامیه شکری              سوم راهنمایی

فاطمه گلچین               سوم راهنمایی

فاطمه پیام                  اول دبیرستان

سمیه سیار                اول دبیرستان

شریفه محمد ظاهر       دوم دبیرستان

مریم سلطان              دوم دبیرستان

حنا مزارزهی             سوم دبیرستان

مریم محمدی            سوم دبیرستان

نوره رستگار             پیش دانشگاهی

شیما راشدی           پیش دانشگاهی

اسامی دانش آموزان منتخب مسابقۀ مفاهیم

فاطمه عیدی             اول راهنمایی

حسنا حدائق            دوم راهنمایی

فهیمه قاسمی         سوم راهنمایی

فاطمه گلچین          سوم راهنمایی

مهسا عبدی             اول دبیرستان

یاسمن عالیان          دوم دبیرستان

سلطانه محمد ظاهر   دوم دبیرستان

فاطمه آذربهرام         سوم دبیرستان

مریم محمدی           سوم دبیرستان

نوره رستگار           پیش دانشگاهی

اسما شیرزاد          پیش دانشگاهی

اسامی منتخبین رشته شعرنویسی

سامیه شکری            سوم راهنمایی

خیرالنسا پاسالاری    دوم دبیرستان

ادامه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٠ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط شکری نظرات () |

اسامی منتخبین خوشنویسی از تمامی مقاطع هر پایه یک نفر

مبینا اسدی          سوم ابتدایی

نگارکاشانی          چهارم ابتدایی

ساره چشمه        پنجم ابتدایی

یاسمن رباعی      اول راهنمایی

فاطمه رحیمی     دوم راهنمایی

فاطمه گلچین      سوم راهنمایی

مریم سلطان      دوم دبیرستان

الهه کفایتی       سوم دبیرستان

مریم رودینی      پیش دانشگاهی

اسامی منتخبین طراحی از هر پایه یک نفر

منا عباس پور              اول راهنمایی

مریم عباسی             دوم راهنمایی

نعیمه پیام                سوم راهنمایی

مهسا عبدی             اول دبیرستان

خیرالنسا پاسالاری    دوم دبیرستان

مریم غریب دوست   سوم دبیرستان

فاطمه احمدی        پیش دانشگاهی

اسامی منتخبین نقاشی  ( از هرپایه دو نفر)به این شرح می باشد.

عبیر گارستانی       اول ابتدایی

مریم عباس پور       اول ابتدایی

شیما بختیاری        دوم ابتدایی

صوفیا توانا             دوم ابتدایی

سیما صحرانورد      سوم ابتدایی

فاطمه نوروزی        سوم ابتدایی

فاطمه صالحی       چهارم ابتدایی

فاخره سعیدی        چهارم ابتدایی

ساناز احمدی         پنجم ابتدایی

فاطمه برات نیا        پنجم ابتدایی

حنانه قائدی            اول راهنمایی

دنیا تمیز                اول راهنمایی

زهرا اکبری             دوم راهنمایی

منا گارستانی         دوم راهنمایی

ساناز صیادی         سوم راهنمایی

فاطمه محمدی       سوم راهنمایی 

حبیبه پاسالاری      اول دبیرستان

فاطمه پیام             اول  دبیرستان

یاسمن عالیان         دوم دبیرستان

فاطمه نبیونی          دوم دبیرستان

مریم غریب دوست    سوم دبیرستان

مریم محمدی           سوم دبیرستان

فاطمه احمدی         پیش دانشگاهی

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٠ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط شکری نظرات () |

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را

دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: 'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!'

من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها)

 بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.

همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش

پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.

عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی

بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت،

‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.

همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!'

او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که

سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما

زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی

آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او

جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد.

دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت

کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!' مارک خندید

و نصف کتابها را در دستان من گذاشت..

در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به

فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.

من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.

او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم

در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

من مارک را دیدم.. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود

را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!

امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است.. بنابراین دست محکمی به

پشتش زدم و گفتم: ' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!'

او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ' مرسی'.

گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که

به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید

یک مربی ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید

به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.'

من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد.

به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش

را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.

مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.'

من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور

مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون

نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۱ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط شکری نظرات () |

می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود...
فقط کافیست خوب گوش بسپاری! و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!
می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود. همان دلهای بزرگی که جای من در آن است آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس. و نگران هیچ چیز نباش! هنوز من هستم.
هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمی خواهم تو همان باشی! تو باید در هر زمان بهترین باشی.
نگران شکستن دلت نباش! میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند
و جنسش عوض نمی شود و میدانی که من شکست ناپذیر هستم و تو مرا داری برای همیشه.

چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...
چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم، صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام! درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم.

دلم نمی خواهد غمت را ببینم می خواهم شاد باشی این را من می خواهم ...
تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم) و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ... نگران نباش.

دستان مهربانم قلبت را می فشارد. شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟ اما، نه من هم دل به دلت بیدارم! فقط کافیست خوب گوش بسپاری! و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن.

پروردگارت ... با عشق

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط شکری نظرات () |

خنده بر لب... شوق در دل... غم ها دور... سلامتی همراه... وصل ها نزدیک... مهربونی ها سبز... کینه ها بر باد... همچو طبیعت نو شویم... شادی هدیه دهیم..

سال نو مبارک

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط شکری نظرات () |

Design By : nightSelect.com